سيد محمد باقر برقعى
3621
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
لعل سخنگوى مگر امروز صبا را گذر از كوى تو بود * كز نفس مشكفشان چون سر گيسوى تو بود اى خوش آن شام آه ديوانه دلم تا به سحر * راز عشقش همه با سلسلهء موى تو بود ناصح از عشق نكويان دل رسواى مرا * پند مىداد و نهانش نظرى سوى تو بود رندى و دلشكنى كار من و شيوهء تو * عشق و بيدادگرى كيش من و خوى تو بود بلبل طبع من اينگونه سخنپردازى * زان بياموخت كه شيداى گل روى تو بود شد « نجاتى » همه جا شهره به شيرينسخنى * كه حديثش همه از لعل سخنگوى تو بود لغز در وصف وافور كدام است آن جسم خالى ز روح * كه چونان يكى مردمآزار نيست ميانش تهى همچنان ناى ليك * مر او را چو نى نالهء زار نيست ز چوبش تراشند چون صندلى * ولى هيكلش صندلىوار نيست از او همچنان چوب سيگار دود * برآيد ولى چوب سيگار نيست به هيكل بود همچنان گرز ، ليك * چنان گرز در وقت پيكار نيست رسد بوى تندى از آن بر مشام * كه در قوطى هيچ عطّار نيست ز دندان فروريزدش زهر ليك * جماد است و جنبنده چون مار نيست كشنده چو كژدم به زهر است ، ليك * رونده چو كژدم به ديوار نيست دم گرم دارد چو اژدر و ليك * چنان اژدها مردم او بار نيست بود جيرجيرش چو گنجشك ، ليك * چو گنجشك پرّيدنش كار نيست بود نيمى از چوب و نيمى ز خاك * و ليكن بجز آتشش يار نيست چو بيمار باريك گردن بود * ولى تن درست است و بيمار نيست نه اسپند و جز مجمرش جاى نه * نه فنجان و جز بر لبش بار نيست برد سيم از جيب و جامه ز تن * به صورت ولى دزد و طرّار نيست كند رنده از فرق سر تا به پاى * به صنعتگرى گرچه نجّار نيست تو را هرچه باشد به دلخواه و جبر * بگيرد و ليكن نگهدار نيست كَشندش چنان نقش پرگار ، ليك * بمانندهء نقش پرگار نيست كند تيره روز تو را همچو ابر * ولى ابرآسا گهربار نيست